امروز جلسه اموزش خانواده داشتیم....خیلی خسته شدم.... با بچه ها دعوا کردم!!خ درس نمیخونن... شنبه یه زنگ هنرشونا میگیرم واسه امتحان دوبارهههههههه ....تا بدونن باید درس بخونن ...
خانوم م داره الان میگه شیرینی نیاوردی واسه قبولی دانشگاه....هــــــــــــــــــــــی خــــــــــــــدا
اموز هم رفتم کلاس....
تاریخ امتحان گرفتم ....مدنی درس دادم...هنر هم کاردستی کارت قورباغه سخنگو درست کردیم....همینـــ...
امروز هم خبری نیس جز سلامتی و البته ملالی نیس جز دوری از شهرکرددددد!!!!!!
فقط قرارشد شنبه بچه های کلاسم!بجای قران هنر بیارن و کاردستی درست کنیم...همین!
**********
مثل لیوانی شده ام که لبه اش پریده باشد...تشنه که شدی ، مراقب باش....عجیب وحشی شده ام ، شاید لبهای نازنینت را خونین کردم...میبینی؟؟؟ در هر شرایطی که باشم هوایت را دارم!
مدرسه خبری نبود جز سلامتی...
*************
فقط دلم میخواهد بنویسم…. آنقدر بنویسم تا تمام شوم…
نه نگران تهمتهای نابجا باشم، نه در اضطراب ….
بنویسم تا تمام دغدغههایم را ببینم، ببینم تمام دغدغههایم را….
کدام واهی و کدام حقیقت است؟؟
دلم میخواهد فقط بنویسم و کسی باشد که بگوید: .: آری! تو راست میگویی:.
یا اگر راست هم نمیگویم، بگوید: ..:: آری دغدغههایت را میفهمم، درک میکنم، میدانم، ….، اما شاید راه دیگری هم باشد… ::..
دلم میخواهد بنویسم…. تمام عمرم را ……
جشن عیدغدیر داشتیم خیلی خوب و باشکوه برگزار شد
توفکر اینم عکس هایی از مدرسه را هم بزارم!
یه زنگ ورزش رفتم سرکلاس چهارم....واااااااااااااااای سرما خوردن اینقد شیطونی و اذیت کردن
امروز جلسه با مامانا تو مدرسه بود و بچه های یه کلاس چهارمابردیم نمایشگاه
فردا هم مدرسه نیستم باید برم مسابقه رفاقت مهر هلال احمر
***********
د.ن:یکی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید
بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
امروز پرونده های بچه ها را مرتب کردم
یه دانش اموز جدید واسه مدرسه اومده کلاس پنجم از شهرکرد ....هوراااااااااااااااا .... یه همشهری یافتم!!!
**********
دل.ن:
دلم کسی را میخواهد...
کسی که از جنس خودم باشد...
دلش شیشه ای ... گونه هایش بارانی...
دستانش کمی سرد...
نگاهش ستاره باران باشد...
دلم یک ساده دل میخواهد...
بیاید...با هم برویم...
نمیخواهم فرهاد باشد... کوه بتراشد...
میخواهم انسان باشد...
نمیخواهم مجنون شود... سر به بیایان بگذارد...
میخواهم گاهی دردم را درمان باشد....
شاهزاده سوار بر اسب سفید نمیخواهم...
غریب آشنایی میخواهم بیاید با پای پیاده...
قلبش در دستش باشد...
چشمانش پر از باران باشد...
کلبه کوچک را دوست دارم
اگر این کلبه در قلب او باشد...
امروز اتفاق خاصی نیوفتاد تو مدرسه فقط یه جلسه با اولیا مامانم داشت
منم مشغول خوندن تفسیرسوره یس واسه مسابقه 9 مهر!
************
دل.ن:
دلم کسی را می خواهد که به چشمهایم گوش کند
کسی که نگاهم را در باغچه ی خانه اش بکارد
و هر روز به بوته های تشنه ی احساسم آب دهد
کسی که از نگاهم بخواند که امروز هوای دلم آفتابی است یا ابری و سرد
کسی که بداند بعد از هر بار دیدنش ،
باز هم قلبم به دیوانگی و بی پروایی اولین نگاه می تپد
کسی که دلم هر روز برایش تنگ شود
دلم کسی را می خواهد که شبیه هیچ کس نباشد !
رفتم سرکلاس پنجم
زنگ اول قران درس دادم و پرسیدم
زنگ دوم هم تاریخ درس دادم
زنگ سوم هم هنر
دو زنگ بعد هم ورزش
خیلی خوش گذشت
اولین تجربه:معلم باید وسایلی که لازم داره را خودش سرکلاس ببره نه اینکه از دانش اموز بگیره!-9000ریال!
امروز هم اومدم همراه مامان مدرسه
برنامه های کلاسی را اوکی کردم و برنامه زمانبندی زنگ ها را و ....
قبلا نامه دوستانه توی اتوماسیون میفرستادم اما امروز نامه اداری هم فرستادم!
از دیروز سرم خلوت تر بود.
به امید روزهای بهتر...
امروز همراه مامان اومدم مدرسه واسه کمک کردن بهش
در اصل عکاسش بودم!
روز خوبی بود مراسم صبح که به خوبی برگزار شد الانم دانش اموزا و معلما سرنماز هستن تا بعدش برن سرزنگ پنجم!
اتفاق خاصی هم نیوفتاد.
**************
پ.ن:تا4 ماه دیگه کمکی مامانم هستم تا دانشگام شروع شه
**************
ب.ن:دیروز از وقتی از مدرسه رفتم خونه تا شب که رفتیم خونه داییم ازسردرد داشتم می مردم ازطرفی هم سرماخورده بودم هیچی دیگه اخرش رفتم دکتر یه سوزن تو رگ زدم تا حالم بهتر شد.